تبليغاتX


لينکهاي بالا بر گرفته از سايت شهيدآويني ميباشد

منتظران صاحب الزمان
i:\h\1234.swf

یا مهدی(عج)

 

دوست دارم یک شب جمعه

صبح گردد

به رسم خوش عهدی

ناگهان بشنوم ز سمت حجاز

نغمه دلخوش

                                انا المهدی

 

 

من آن کوچه گرد شب انتظارم

که جز دیدنت آرزویی ندارم

به لب دارم از عشق زمزمه

ندارم دگر طاقت دوری

مرا می کشد تاب مهجوری

خدایا از این غم چاره کنم

آقا جان 

کی میایی 

روزی تو خواهی آمد از کو چه های باران

تا از دلم بشویی غمهای روزگاران

آری روزی تو خواهی آمد و خدا کند آن روز باشم و ۀمدنت را نظاره گر

باشم و دیدگانم را فرش زیر پایت کنم

 

 


| | ارادت به آ قا در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386;ساعت 16:47; توسط منتظر;

یا غیاث المستغیثین اغثنی

 

خدایا

خدا جون صدامو می شنوی؟ آره می دونم که می شنوی

می دونم که تموم حرفام رو می دونم می دونم که همه

کارامو می بینی می دونم که گناهامو می پوشونی حتی

از فرشته هات می دونم که گناهکارم همه این چیزیا رو

می دونم می دونم که با کارام ناراحتت می کنم می دونم

گاهی وقتا که گناهام زیاد می شه خیلی ازم دلگیر میشی

ولی آبروم رو نمی بری می دونم تو همه کارام کمکم میکنی

می دونم اینا رو هم خوب می فهمم خدایا می دونم روسیاهم

میدونم پرونده م خیلی سنگینه می دونم گناهام خیلی زیادن

ولی تو رو به رحمتت به کرمت به عزتت تو رو به همه خوبای

دنیا منو تنهام نذار

ممنونتم خدا جون

 


| | ارادت به آ قا در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386;ساعت 18:15; توسط منتظر;

دعا

 

 

 نامت چه بود؟

آدم

فرزند؟

من را نه مادری به پدر بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟

بهشت پاک

اینک محل سکونت؟

زمین خاک

آن چیست بر گرده نهادی؟

امانت است

قدت؟

روزی چنان بلند که همسایه خدا اینک به قدر سایه بختم به زیر خاک

اعضای خانواده؟

حوای خوب و پاک ‌؛ قابیل خشمناک ؛ هابیل زیر خاک

روز تولدت؟

در وز جمعه ای به گمانم که روز عشق

رنگت؟

اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه

چشمت؟

رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان

وزنت؟

نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست؛ نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین

جنست؟

نیمی مرا ز خاک نیمی دگر خدا

شغلت؟

در کار کشت امیدم به روزی خاک

شاکی تو؟

خدا

نام وکیل؟

آن هم فقط خدا

جرمت؟

یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟

همین

حکمت؟

تبعید در زمین

همدست در گناه؟

حوای آشنا

ترسیده ای؟

کمی

ز چه؟

که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟

بلی

که؟

گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟

دیگر گلایه نه ولی...

ولی که چه؟

حکمی چنین آن همبه یک گناه

دلتنگ گشته ای؟

زیاد

برای که؟

تنها فقط خدا

آورده ای سند؟

بلی

چه؟

دوقطره اشک

داری تو ضامنی؟

بلی

چه کس؟

تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟

می خوانمش که اجابت کند دعا...

 

 


| | ارادت به آ قا در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386;ساعت 17:53; توسط منتظر;

خدا

 

 

 

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

من از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من

ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از ان

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم!

در برابر خدا

از تنگنای محبس تاریکی

در منجلاب تیره این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

اه ای خدای قادر بی همتا

یک دم زگرد پیکر من بشکاف

بشکاف این حجاب سیاهی را

شاید درون سینه من ببینی

این مایه گناه و تباهی را

دل نیست این دلی که به من دادی

در خون طپیده رهایش کن

یا خالی از هوی و هوش دارش

یا پای بند مهر و وفایش کن

تنها تو اگهی تو میدانی

اسرار ان خطای نخستین را

تنها تو قادری که ببخشایی

بر روح من ، صفای نخستین را

اه ای خدا چگونه تو را گویم

کز جسم خویش خسته و بیزارم

هر شب بر استان جلال تو

گویی امید جسم دیگر دارم

از دیدگان روشن من بستان

شوق به سوی غیر دویون را

لطفی کن ای خدا و بیاموزش

از برق چشم غیر رمیدن را

عشقی به من بده که مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

یاری به من بد که در او ببینم

یک گوشه از صفای سرشت تو

یکشب ز لوح خاطر من بزدای

تصویر عشق و نقش فریبش را

خواهم به انتقام جفاکاری

در عشق تازه فتح رقیبش را

اه ای خدا که دست توانایت

بنیان نهاده عالم هستی را

بنمای روی و از دل من بستان

شوق گناه و نقش پرستی را

راضی مشو که بنده نا چیزی

عاصی شود بغیر تو رو ارد

راضی مشو که سیل سرکش را

در پای جام باده فرو بارد

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه ای خدای قادر و بی همتا

 


| | ارادت به آ قا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386;ساعت 16:20; توسط منتظر;

خواست خدا

 

آسمان آبی را نمی خواهم ستاره های زیبا را نمی خواهم

 

ابر های گریان را نمی خواهم پرنده های زیبا را نمی خواهم

 

امواج زیبای دریا را نمی خواهم راه رفتن زیر باران را نمی خواهم

 

دیدن یار خود را نمی خواهم بوسه دلدار را نمی خواهم

 

صدایی مرا بسوی خود میخواند که به آخر خط رسیده ای

 

راه دور است پایی خسته نفس ندارم جانی در بدن نمانده

 

صدایی مرا بسوی خود میخواند باید برم بسوی معبود خویش

 

خدایا کمکم کن تا کمی بیشتر بمانم

 

خدایا سهم من از زندگی چقدر کوتاه است

 

دیدن تو زیباست اما کمی بیشتر فرصت میخواهم

 

خدایا کمکم کن


| | ارادت به آ قا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386;ساعت 16:16; توسط منتظر;

ظهور کن

 

آقا بيا به خاطر باران ظهور کن

مارا ازاين هواي سراسيمه دور کن

وقتي براي بدرقه عشق مي روي

ازکوچه هاي خسته ما هم عبور کن

افسرده ازهجوم هوس هاي عالميم

آقا دل شکسته ما را صبورکن

آقا بيا به حرمت مفهوم انتظار

اشعارساده ما را مرورکن

کي مي شود شبي که تو از راه مي رسي

اين باغ هاي شب زده را غرق نور کن

ياصاحب الزمان قدمت خير العجل

يعني که اي تمام عدالت ظهور کن

 


| | ارادت به آ قا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386;ساعت 16:8; توسط منتظر;

روا مباد ...

 


با همه لحن خوش آوائيم


در به در كوچه تنهائيم


اي دو سه تا كوچه زما دورتر


نغمه تو از همه پر شورتر


كاش كه اين فاصله را كم كني


محنت اين غافله را كم كني


كاش كه همسايه ما ميشدي


مايه آسايه ما ميشدي


هركه به ديدار تو نائل شود


يك شبه حلال مسائل شود


دوش مرا حال خوشي دست داد

 

سينه ما را عطشي دست داد


نام تو بردم لبم آتش گرفت


شعله به دامان سياوش گرفت


نام تو آرامه جان من است


نامه تو خط امان من است


اي نگهت خواستگه آفتاب


بر من ظلمت زده يكشب بتاب


پرده برانداز زچشم ترم


تا بتوانم به رخت بنگرم


اي نفست يار و مددكار ما


كي و كجا وعده ديدار ما


دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد


به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد


به مكه آمدم اي عشق تا تورا بينم


تويي كه نقطه عطفي به اوج آئينم


كدام گوشه مشعر كدام كنج منا


زشوق وصل تو در انتظار بنشينم


روا مباد كه بر بنده ات نظر نكني


روا مباد كه ارباب جز تو بگزينم


چو رو كني زرهت درد و رنج نشناسيم


زلطف روي تو دست از ترنج نشناسيم

 


| | ارادت به آ قا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386;ساعت 16:6; توسط منتظر;

به جز دست علی مشکل گشا کیست ؟

 

 

به جز دست علی مشکل گشا کیست


کلید کنت و کنز مخفیا کیست


کسی جز او توانایی ندارد


که زخم شیعه را مرحم گذارد


غدیر ای باده گردان ولایت


رسولان الهی مبتلایت


ندا آمد زمحراب سماوات


به گوش گوشه گیران خرابات


رسولی کزغدیر خم ننوشد


ردای سبز بعثت را نپوشد


تمام انبیا ساغر گرفتند


شراب از ساقی کوثر گرفتند


علی ساقی رندان بلاکش


بده جامی که می سوزم در آتش


مرا آیینه ی صدق و صفا کن


تجلی گاه نور مصطفی کن

 


| | ارادت به آ قا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386;ساعت 16:2; توسط منتظر;

هفتاد و دو ماه ...

 

 
هفتاد دو ماه و ظهر عاشورا شق القمر امام را ديدم


هفتاد دو و پشت آسمان خم شد وقتی کمر امام را ديدم


هفتاد و دو زبح و يک خليل الله در عزم خليل حق خلل هرگز


در سير و سلوک فی سبيل الله تعظيم به هيبت هبل هرگز


در هلهله ی بتان هر جايی اينگونه که ديد خود شکستن را


افروخت شراره ی ستم سوزی آموخت ره زخويش رستن را


بنگر حرکات نور اعظم را در ورطه ی تشنگی تلاطم کرد


هفتاد و دو کشتی نجات آورد هفتاد و دو نوح وقف مردم کرد


هفتاد و دو کاروان و يک سالار هفتاد و دو باهه (ميدان) روبرو دارد


گاهی ز تنور و گاه بر نيزه با امت خويش گفتگو دارد


آن اسوه ی پاک باز ميگويد آنان که ز راز مرگ آگاهند


در دشت جنون زپا نمی افتند بر مرکب خون هماره(همواره) در راهند


هفتاد و دو صف فشرده چون پولاد هفتاد و دو قبضه موم در يک مشت


هفتاد و دو سر سپرده ی مولا تسليم اشاره های يک انگشت


انگشت اشارتی که او دارد فردا به مصاف ميبرد ما را


گر شيوه ی نو پريدن آموزيم تا قله ی قاف ميبرد ما را


فردا که ز نيزه می دمد خورشيد فردا که خروس مرگ ميخواند


ار خنجر و مرگ حجله ميبنديم ما را چو عروس مرگ ميخواند


هفتاد و دو لحظه لحظه ی پرواز هفتاد و دو کربلای پی در پی


هفتاد ودو لحظه ی سر افرازی سرهای بريده خون چکان بر نیزه

 


| | ارادت به آ قا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386;ساعت 16:0; توسط منتظر;

دست ساقی ...



به هر و شهر و دياري پا نهادم


به ذكر نام ساغي لب گشادم


كه ذكر نام ساغي عين مستي است


مي وحدت ، مي ساغي پرستي است

 
مرا رسواي عالم كرد ، ساقي

 
سرا پا شور و حالم كرد ، ساقي


بشارت باد بر رندان سر مست


چنان مستم كه ساغي گيردم دست

 
شبي از قيد نام و نان گذشتم


وصيت نامه اي با خون نوشتم


نوشتم فقر ارث مادرم بود


كه همچو سايه او بر سرم بود


موحد را لباس فقر زيبد


نه آن دلقي كه مردم را فريبد


لباس فقر كشكول و ردا نيست

 
تجمل كار مردان خدا نيست


به جام عارفان رند و آگاه


نباشد باده ، جز فقر الي الله ...


بلوغ خوشنويسي ، حق نويسي است


مقيد خواني و مطلق نويسي است

 
خوشا آنان كه از او مي نويسند


ز خط و خال و ابرو مي نويسند


الفبايي ز خال مكتب اوست


تمام نقطه ها خال لب اوست


قلم ، تا وحي را بال و پر آمد


نماز كاتبان ، سنگين تر آمد


خوش آن كاتب كه در هفتاد منزل


مركب ساخت از خاكستر دل


مركب ،گرچه در صورت سياهي است


قلم كوبنده جهل و تباهي است


مساجد ، خانه نور و سروررند


تجليگاه آيات حضورند


ز جا برخيز ، هنگام حضور است


اگر موسي شوي ، هر گوشه طور است


مسلمان بي نمازي ، نا سپاسي است

 
نماز اول قدم در خود شناسي است


نگر گهگاه قرآن مبين را


مروري كن صفات مومنين را


نماز آرام جان مومنين است


ستون آسمان پيماي دين است


خوشا آنان كه دائم در نمازند


تمام عمر قائم بر نمازند


ز ‹ كل من عليها فان › چه داني ؟


به خشكي از غم طوفان چه داني ؟


به اشكي چشم خواب آلوده تر كن


و يبقي وجه ربك › را نظر كن


بيا و يك دم اهل دل شو


ز خود بگذر ، به دريا متصل شو


به دريايي كه بي و پا و سر آمد


ز فهم و وهم ما دريا تر آمد


مجوي امواج از دريا ، برون را


ببين ‹ انا اليه راجعون › را


به دريا مي روي ، خواهي نخواهي

 
بزن دل را به درياي الهي


كه اين دريا پر از موج نهفته است


به هر موجش هزاران گنج خفته است


اگر چشم دلت بيناي راز است

 
رسيدن تا خدا يك جو نياز است

 
نياز عشق عين بي نيازي است

 
كه سر بر سجده بردن سرفرازي است

 
اذان ، اذن مناجات است با حق

 
مجال عرض حاجات است با حق

 
مؤذن باز كن باب اذان را


بر افشان باده ناب اذان را


خروش زندگي بحر نياز است


پل مستحكمش ، نور نماز است

 
نماز بي زكات آلوده باشد


چنان فانوس دود اندوده باشد


چنين فانوس آيا نور دارد ؟


كه انسان در فروغش ره سپارد


تو زنگار بر آيينه داري


كجا عشق خدا در سينه داري

 
اگر عشق خدا در سينه توست


چرا زنگار بر آيينه توست


اگر ‹ نص يزكيهم › شنيدي


چرا از تزكيه پا پس كشيدي


زكات عمر تسبيح و نماز است


زكات عشق لبخند نياز است


الا مسها كه در گرد و غباريد


به اكسير ولايت دل سپاريد


طلا آنگه طلاي ناب گردد

 


كه در حر ولايت آب گردد


نماز بي ولايت بي نمازي است


تعبد نيست ، نوعي حقه بازي است


ولايت چيست ، در خون غوطه خوردن


كليد سينه بر مولا سپردن


حسين ابن علي در خون شنا كرد


مرا با اين حقيقت آشنا كرد


ولايت بي بلا معنا ندارد


نجف بي كربلا معنا ندارد


منيت را اگر از خود براني


ببيني آنكه گويد ‹ لن تراني


به دنبالش چهل منزل دويدم


ز خود بيخود به پاي دل دويدم


كه سالك گر چهل منزل نبيند


حقيقت را به چشم دل نببيند


مثالش ، هيچ دور از دسترس نيست

 
نيازي بر بيابان و جرس نيست


زبانت را به ذكرش متصل كن

 
به جاي خويش او را منتشر كن

 
كه هر نفسي كه حق را بنده گردد


صفات الله در او زنده گردد


بيا ، اي نفس و حق را بندگي كن


ز نورش تا قيامت زندگي كن


رياضت خانه اش ، نهي و تبري است


ضيافت خانه اش امر و تولي است


اگر مرد رهي پيش آي اين راه


جسارت كن ، بگو اني انا الله


من و امر و تو گوش و شنيدن


تماشاخانه اسرار ديدن


من و تيغ و تو گردن نهادن


در اين حيرت خم از ابرو گشادن


من آتش ، تو و خود را شكستن

 
فضاي سينه را آيينه بستن


بگيري ، گر گريبان جهان را


تواني يافت اسرار نهان را


| | ارادت به آ قا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386;ساعت 15:54; توسط منتظر;

از ذکر علی مدد گرفتیم ...

 


از ذکر علی مدد گرفتیم آن چیز که میشود گرفتیم


در بوته ی آزمایش عشق از نمره ی بیست صد گرفتیم


دیدیم که رایت علی سبز معجون هدایت علی سبز


درچمبر آسمان آبی خورشید ولایت علی سبز


از باده ی حق سیاه مستیم اما زحمایت علی سبز


شیرین شکایت علی زرد فرهاد حکایت علی سبز


دستار شهادت علی سرخ لبخند رضایت علی سبز


در نامه ی ما سیاه رویان امضای عنایت علی سبز



یا علی در بند دنیا نیستم بنده ی لبخند دنیا نیستم


بنده ی آنم که لطفش دائم است با من و بی من به ذاتش قائم است


دائم الوصلیم اما بی خبر در پی اصلیم اما بی خبر


گفت پیغمبر که ادخال سرور فی قلوب المومنین اما به نور


نور یعنی اتشار روشنی تا بساط ظلم را بر هم زنی


هر که از سر سرور آگاه شد عشقبازان را چراغ راه شد


جاده ی حیرت بسی پرپیچ بود لطف ساقی بود وباقی هیچ بود


مکه زیر سایه ی خناس بود شیعه در بند بر العباس بود


حضرت صادق اگر ساقی نبود یک نشان از شیعگی باقی نبود


فقه شمشیر امام صادق است هر که بی شمشیر شد نالایق است


وای وی زقاب و قرب و های و هو می دهد بر اهل تقوا آبرو


گر چه تعلیمات مردم واجب است تزکیه قبل از تعلم واجب است


تربیت یعنی که خود را ساختن بعد از آن بر دیگران پرداختن


یک مسلمان آن زمان کامل شود که علوم وحی را عامل شود


نص قرآن مبین جز وحی نیست آیه ای خالی زامر و نهی نیست


با چراغ وحی بنگر راه را تا ببینی هر قدم الله را


گر مسلمانی سر تسلیم کو سجده ای هم سنگ ابراهیم کو


ساقی سرمست ما دیوانه نیست سرگذشت انبیاء افسانه نیست


آنچه در دستور کار انبیاست جنگ با مکر و فریب اغنیاست


چیست در انجیل و تورات و زبور آیه های نور و تسلیم وحضور


جمله ی ادیان زیک دین بیش نیست جز الوهیت رهی در پیش نیست


خانقاه و مسجد ودیر و کنشت هر که را دیدم به دل بت می سرشت


لیک در بتخانه دیدم بی عدد هر صنم سرگرم ذکر یا صمد


یا صمد یعنی که ما را بشکنید پیکر ما را در آتش افکنید


گر سبک گردیم در آتش چو دود میتوان تا مبداء خود پر گشود


ای خدا ای مبداء و میعاد ما دست بگشا بهر استمداد ما


ما اسیر دست قومی جاهلیم گر چه از چوبیم و از سنگ وگلیم


ای هزاران شعله در تیغت نهان خیز و ما را از منیت وا رهان


ای خدا ای مرجع کل امور باز گردان ده شبم درتور نور


در شب اول وضو از خون کنم خبس را از جان خود بیرون کنم


سر دهم تکبیر تکبیر جنون گویمت انا علیک الراجعون


خانه ات آباد ویرانم مکن عاقبت از گوشه گیرانم مکن


بنگر یک دم فراموشم کنی از بیان صدق خاموشم کنی


ما قلمهاییم دردست ولی کز لب ما میچکد ذکر علی


ذکر مولایم علی اعجاز کرد عقده ها را از زبانم باز کرد


نام او سر حلقه ی ذکر من است کز فروغ او زبانم روشن است


گر نباشد جذبه روشن نیستم این که غوغا میکند من نیستم


من چو مجنونم که در لیلای خود نیستم در هستی مولای خود


ذکر حق دل را تسلا می دهد آه مجنون بوی لیلا می دهد


جان مجنون قصد لیلایی مکن جان یوسف را زلیخایی مکن


 


| | ارادت به آ قا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386;ساعت 15:44; توسط منتظر;

ساقی امشب ...

 


ساقی امشب باده در دف میکند مستی ما را مضاعف میکند


در حریم خلوت اسرار خود باده نوشان را مشرف میکند


باده گفتم بادها جاری شدند خام ریشان اسب اساری شدند


چند خواهی بافتن لاتاعلات فاعلات فاعلات فاعلات


تا به کی میپرسی از بود و نبود جز ملال انگیختن آخر چه سود


چند میپرسی زجبر و اختیار اختیار آن به که باشد دست یار


ساقی ما اختیار تام داشت چهارده آیینه در یک جام داشت


در عدم بودیم مسطور وجود تا محبت پرده ی ما را گشود


بود تنها حضرت پروردگار خواست تا خود را ببیند آشکار


آفرید آیینه ای در خورد خویش داد او را سینه ای در خورد خویش


سینه ای سینا تر از تور کلیم سینه ای سرشار از خلق عظیم


نام آن آیینه را احمد نهاد گام او را بر خطی ممتد نهاد


کرد آن گه سینه اش را صیقلی تا شود تور تجلین جلی


دید در آیینه ذات کبریا فاش سر کنت کنز المخفیا


گفت این عین تجلای من است جام او سرمست صحفای من است


چشم احمد باده گردان من است رهنمای رهنوردان من است


خاک را با خون دل دل ساختم خون دل خوردم زگل دل ساختم


زین سبب دل محرم راز من است پرده ی عشاق دم ساز من است


عاشقان را بی خیالی خوشتر است نغمه از نی های خالی خوشتر است


عشقبازان لا ابالی تر به پیش تا جواب آید سوالی تر به پیش


زخمه ام در جستجوی تارهاست زین سبب هر گوشه بر پا دارهاست


تار بینم شور بر پا میکنم مو سیاید تور بر پا میکنم


آب آتشناک دارم در سبو جرعه ای جوشان ولی بی رنگ وبو


هر کسی نوشد چونان آتش شود اهل دل گردد ولی سرکش شود


هر کسی نوشد دگرگون میشود لیلی اینجا همچو مجنون میشود


هر کسی نوشد سلیمانی کند وانچه میدانیم و میدانی کند


میتراود اسم اعظم از لبش میرسد با اذن ما بر مطلبش


باده ی ما باده ی انگور نیست شهد ما در لانه ی زنبور نیست


باده ی ما شهد علم احمدیست اولین شرط حضورت بی خودیست


بی خود از خود شو خداوندی مکن با خداوند جهان رندی مکن


محرم ما را پریشانی مباد مهر ما محتاج پیشانی مباد


ای نمازادین پس از هفتاد سال کو تحول کو طرب کو شور و حال؟


کی سزد خاموش و بی وجد و طلب بر لب دریا بمیری تشنه لب


آستین شوق را بالا بزن دست دل بر دامن دریا بزن


جرعه ای از جام آگاهی بزن مست شو کوس انا اللهی بزن

دست ساقی چون سر خم را گشود جز محمد هیچکس آنجا نبود


جام آن آیینه را سیراب کرد وز جمالش خویش را بیتاب کرد


موج زلف مصطفی را تاب داد ذوالفقار غیرتش را آب داد


در پی احمد علی آمد پدید بر کف او بود میزان و حدید


بلعجب بین روح حق را در دو جسم هر دو یک معنی ولی کن در دو اسم


در حقیقت هر دو یک آیینه اند یک زبان و یک دل و یک سینه اند


یک نظر بر پرده ی نقاش کن تاب گیسوی قلم را فاش کن


آفرین گو پنجه ی معمار را تا نماید بر تو این اسرار را


فاش میگوید به ما لوح و قلم از وجود چهارده بی بیش و کم


چهارده گیس به هم ریخته چهارده هبل فلک آویخته


چهارده ماه فلک پر باز کن چهارده خورشید هستی ساز کن


چهارده پرواز در هفت آسمان هر یکی رنگین تر از رنگین کمان


چهارده الیاس در باد آمده چهارده خضر به امداد آمده


چهارده کنعانی یوسف جمال چهارده موسی به سینای کمال


چهارده نوح به دریا متصل چهارده روح جدا از آب و گل


چهارده دریای مروارید جوش چهارده سیل سرا پا در خروش


چهارده گنجینه ی علم لدن چهارده شمشیر پولاد آب کن


چهارده سر چهارده سردار دین چهارده تفسیر قرآن مبین


چهارده پروانه ی افروخته چهارده شمع سراپا سوخته


چهارده رشک در آویخته چهارده شهد به ساقر ریخته


چهارده سرمست بی جام و سبو جرعه نوش از باده ی اسرار حور


چهارده میخانه ی ساقی شده وجه ربک گشته و باقی شده


چهارده منصور منصور آمده کلهم نور علی نور آمده


آفرینش بر مدار عشق بود مصطفی آیینه دار عشق بود


میم او شد مرکز پرگار عشق در تجلی بر سر بازار عشق


تا قلم بر حلقه ی صادش رسید شد الم نشرح لک صدرک پدید


طا طریق عشقبازی را نوشت فا فروغ سرفرازی را نوشت


یا یقین عشقبازان را نگاشت خلق عالم بیش از این یارا نداشت


دست حق تا خشت آدم را نهاد بر زبانش نام خاتم را نهاد


نام احمد نام جملی انبیاست چون که صد آمد نود هم پیش ماست


از مناره پنج نوبت پر خروش نام احمد با علی آید به گوش


روز و شب گویم به آوای جلی اکفیانی یا محمد یا علی



| | ارادت به آ قا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386;ساعت 15:36; توسط منتظر;

شاید این جمعه بیاید ... شــــــــــــاید ...

   
خبر آمد خبری در راه است


سرخوش آن دل که از آن آگاه است


شاید این جمعه بیاید... شاید


پرده از چهره گشاید... شاید


دست افشان ... پای کوبان می روم


بر در سلطان خوبان می روم


می روم بار دگر مستم کند


بی سر و بی پا و بی دستم کند


می روم کز خویشتن بیرون شوم


در پی لیلا رخی مجنون شوم


هر که نشناسد امام خویش را


بر که بسپارد زمان خویش را


با همه لحظه خوش آواییم


در به در کوچه ی تنهاییم


ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر


نغمه ی تو از همه پر شور تر


کاش که این فاصله را کم کنی


محنت این قافله را کم کنی


کاش که همسایه ی ما می شدی


مایه ی آسایه ی ما می شدی


هر که به دیدار تو نایل شود


یک شبه حلال مسائل شود


دوش مرا حال خوشی دست داد


سینه ی ما را عطشی دست داد


نام تو بردم لبم آتش گرفت


شعله به دامان سیاوش گرفت


نام تو آرامه ی جان من است


نامه ی تو خط اوان من است


ای نگهت خاست گه آفتاب


در من ظلمت زده یک شب بتاب


پرده برانداز ز چشم ترم


تا بتوانم به رخت بنگرم


ای نفست یارومدد کار ما


کی و کجا وعده ی دیدار ما


دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد


به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد


به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم


تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم


کدام گوشه ی مشعر


کدام گوشه ی منا


به شوق وصل تو در انتظار بنشینم


ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش


تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد


ببوسم خاک پاک جمکران را


تجلی خانه ی پیغمبران را


خبر آمد خبری در راه است


سر خوش آن دل که ار آن آگاه است


شاید این جمعه بیاید... شاید


پرده از چهره گشاید...


شاید...


| | ارادت به آ قا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386;ساعت 15:30; توسط منتظر;