مدينه! شهر عزادارِ مرد اقيانوس! دقيقه هاي غم انگيز و سرد بي فانوس!
کجاست مرقد گلهاي پرپرت اي شهر؟ ! بگو چه آمده از غصه بر سرت اي شهر؟ !
بهار پشت درت را کجا کنم پيدا؟ مدينه! زمزمه کن سوگنامه هايت را
کجاست رهگذر کوچههاي هاشميات؟ ! بگو چه مي گذرد بر عزيز فاطميات؟ !
مدينه! پنجره هايت چقدر غمبارند چقدر آينههايت گرفته و تارند
به صحن آينه بندت چقدر نزديکم به آسمان بلندت چقدر نزديکم
هواي پنجره هايت هنوز باراني است بهشت گمشدهات رو به روي دريا نيست؟ !
شب است و آمده ام تا ستارهات باشم کنار روشني ماه پارهات باشم
به لحظه هاي غريبت چقدر محتاجم به عطر روشن سيبت چقدر محتاجم
بگو که اين همه عاشق مگر چه ميخواهند؟ غريب و مويه کنان پشتدر چه مي خواهند؟
مدينه! تا گل خورشيد چند فرسنگ است؟ ! برايم از غم زهرا بگو! دلم تنگ است!
گر چه سخت است ترك ديدارت
اي مديـــنه خدانگــــهدارت
جـــــــان زهـــــــرا عـنايتي فـرما
دست خالي مران ز درگاهت
اي بقيع اي حـــــريم سـوز دلان
جان به قربان اشك زوّارت
دوست دارم كه در ساليان دراز
سر گذارم به روي ديوارت
دلم ديگر نميگنجد به ســينه
خداحافــظ خداحافــظ مدينه
مـدينه حـل نكردي مشكل من
مدينه بيشتر خون شد دل من
مديــنه نالۀ زهـــــــــرا شنيدم
وليكن بيت الااحــــــزان را نديدم
مديـنه عقــــدۀ دل وا نـــكردم
مــزار فاطــــــمه پيــــدا نكردم
دلـم را ميگذارم جا در اينـجا
به امــيدي كه برگــردم مديــنه
| |
ارادت به آ قا در جمعه سی و یکم خرداد 1387;ساعت 2:21; توسط منتظر;
بـنـده مـن چـرا دگـر ، خـدا خـدا نمي کني؟
چـرا مــرا ز ســوز دل ، دگـر صدا نمي کني؟
**********
ريـشـه دوانـده در دلـت ، غفلت و لـذت گـنـه
محبـت تـو کـم شـده ، به ما وفـا نمي کني؟
**********
مـگــر خداي ديگـري ، به غيـر من گرفته اي؟
کـه بـا مـن غـفـور تــو ، دگـر صفـا نمي کني؟
**********
مگر زمن چه ديده اي ، که اينچنين بريده اي؟
مـنتــظـر تــو مـانـده ام ، چـرا نــوا نمي کني؟
**********
چـرا مــرا ز خـانــه ، دلــت بــرون نـهــاده اي؟
چــرا دل شکستــه را ، خـانــه ما نمي کني؟
**********
ز فـاطـمـه به سوي تو ، سلام مي رسد ولي
چـرا براي مهـدي اش ، کمي دعا نمي کني؟
**********
براي ناله هـاي تـو ، دل حـسـيـــن تنـگ شـد
چـرا بـه روضـه اش دل خسته دوا نمي کني؟
آخ قربونش بشم این همه خیر به ما می رسونه اونوقت ما...
| |
ارادت به آ قا در جمعه دهم خرداد 1387;ساعت 20:30; توسط منتظر;
غروب جمعه را انگار خدا آفریده است تا آئینه همه دردهای شیعیان باشد.
با این همه غروب دلگیر آدینه با همه غم زدگیش انگار لبریز از معرفت است...!
پر است از بانگ جرس و شاید آهنگ بیدارباش خدا است که به رنگ غروب در آمده است.
آشفتگی روح را عصر جمعه به وضوح احساس می کنیم. روحی که مدام تحملمان می کند...
زمینی بودنمان را... غرق بودنمان در دنیا را و در بند اسارت بودنمان را.
تا آسمانی ترین بخش هستی فرود می آید و او که از جنس آسمان است در زمین خاکی آشفته
می شود و عصر جمعه انگار زمان کوتاهی برای رهایی روح است.
برای همین است که عصر جمعه دلت هوای قرآن خواندن را می کند و هوای راز و نیاز و دعای سمات...!
دلت از دنیا می گیرد...از دنیایی که پر است از زیبایی های دروغین، عشق های دروغین،
لذت های دروغین و دلت پر می زند به سوی حقیقت. غروب جمعه آئینه دل توست
تا در آن محکش بزنی که تا کجا عاشق است و منتظر...! از امامش چه می داند و از رسولش
و از خدایش و نم نمک زمزمه روح را می شنوی که خدایا خودت را به من بشناسان...!
بارالها به رسولت آشنایم کن. مهربانا...! حجتت را، امام زمانم را، مولایم را به من بشناسان که اگر
حجتت را به من ننمایی از راه تو گمراه خواهم شد.
لطیفا...! در دینت ثابتم گردان به طاعتت مشغولم دار و در آزمونی که برای خلق بر پا نهادی پیروزم کن
و قلبم را مطیع ولی امرت دار...! عصر جمعه عشقی در دلت موج می زند...!
دوری از امام در دلت تیر می کشد. حالا با تمام وجودت زمزمه می کنی :
این بقیه الله... این بقیه الله... این بقیه الله...؟!
| |
ارادت به آ قا در شنبه چهارم خرداد 1387;ساعت 2:41; توسط منتظر;