موسی(ع) گفت خدایا دوست دارم یکی از بنده ها، یکی از مخلوقاتتو که در ذکر گفتن
برای تو به درجه اخلاص رسیده ببینم.
خطاب رسید موسی دوست داری ببینی برو کنار فلان دریا یه درختی اونجاست. اون
مخلوق منو که دائم در ذکر منه می بینی.
اومد کنار دریا نگاه کرد دید فقط یه پرنده روی این درخت نشسته.حجابها برداشته شد
نگاه کرد دید ذاکر، این پرنده است. داره ذکر خدا رو میگه. از پرنده سوال کرد گفت چند
وقته اینجا نشستی و داری ذکر میگی؟ گفت از موقعی که خدا منو خلق کرده همینجا
نشستم دارم ذکرشو میگم.
موسی پرسید آیا آرزویی، میلی به این همه نعمات دنیایی داشتی یا نه؟ گفت هیچیشو
نخواستم. فقط دوست دارم یه مقدار آب بخورم. موسی تعجب کرد.دید روی شاخه ای
نشسته که این شاخه پایین اومده چیزی تا دریا فاصله نداره. گفت یه مقدار به خودت
زحمت بدی منقارت به آب می رسه. میتونی آب بخوری.این که آرزو نمی خواد!
عرضه داشت ای پیامبر خدا! می ترسم لذت این آب خوردنه منو از مناجات با خدام وا بداره.
التماس دعا از همه...
| |
ارادت به آ قا در پنجشنبه سی ام آبان 1387;ساعت 14:19; توسط منتظر;
حسین جان
مهدیم مهدی خسته
دلم از بی وفاییها شکسته
حسین جان
مهدیم مهدی خسته
دلم از بی وفاییها شکسته
حسین جان
مانده ام تنهای تنها
شده کرب و بلایم کوه و صحرا
حسین جان
کاش و من جای تو بودم
چو یارانت بدم گرد وجودت
شما گفتی ولی آنها نرفتند
مرا یاران همه یک یک برفتند
حسین جان
مهدیم مهدی خسته
دلم از بی وفاییها شکسته
حسین جان
سال وها در انتظارم
هنوز حسرت به یاران تو دارم
حسین جان
انتقام نگرفته ام من
به جای امّتم شرمنده ام من
حسین جان
قطعه قطعه جسم اکبر(ع)
سر افتاده ی علی اصغر
(ع)
دو کتف خونی ومشک ابالفضل
(ع)
کنارعلقمه اشک ابالفضل
(ع)
صدای ناله ی جانسوز زهرا
(س)
فرار کودکان در دشت وصحرا
همه منزل به منزل در اسارت
چنان که شد به آل تو جسارت
حسین جان
مهدیم مهدی خسته
دلم از بی وفاییها شکسته
هر آنچه عمه ام زینب
(س) کشیده
بود هر صبح و شام در پیش دیده
ز قلبم میزند بیرون شراره
چه کاری سخت و تر ازانتظاره
حسین جان
از شما شرمنده هستم
گناه امّتم بسته دو دستم
چه قدر دیگر بگویم من به امّت
دعا باشد کلید قفل غیبت
حسین جان
مهدیم مهدی خسته
دلم از بی وفاییها شکسته
حسین جان
امّتم بر تو بگریند
نمیدانند که خود با من چه کردند
هزارو یکصدو هفتادمین سال
چه کم آنکس که پرسیده زمن حال
هزارو یکصدو هفتادمین سال
چه میداند کسی دارم چه احوال
هزارو یکصدو هفتادمین سال
به دست و پای من زنجیراعمال
هزارو یکصدو هفتادمین سال
برای عمّه ام زینب میزنم پروبال
هزارو یکصدو هفتادمین سال
به دل مانده هزارامید وآمال
حسین جان
مهدیم مهدی خسته
دلم از بی وفاییها شکسته
توی کرب و بلای این زمونه
آدم قدر ابالفضل
(ع) و میدونه
توی کرب و بلای این زمونه
کسی وقت عمل باقی نمونه
توی کرب و بلای این زمونه
چه قدر تیر گنه سویم روونه
توی کرب و بلای این زمونه
ندارم زینبی حرفم رسونه
حسین جان
مهدیم مهدی خسته
دلم از بی وفاییها شکسته
شما با آن مصیبت ها که دیدی
به امید ظهورم پر کشیدی
خدا داند چه قدر در انتظاری
ز خون باری چشمم بی قراری
حسین جان
کاش و بودند عاشقانی
زبانی نه حقیقی یاورانی
گناهان را به اشک خود بشویند
ظهورم را بخواهند از خداوند
اگر شیعه وفا میکرد به بیعت
نبود تاخیر به روی عصرغیبت
حسین جان
مهدیم مهدی خسته
دلم از بی وفاییها شکسته
| |
ارادت به آ قا در پنجشنبه نهم آبان 1387;ساعت 22:18; توسط منتظر;
یادداشتی از یک کودک ده ساله
:
بابای من خیلی مهربونه دیشب که خسته از سر کار اومد بهش گفتم خسته نباشی بابایی ,
اون خیلی خوشحال شد و منو بغل کرد اما معلوم بود که هنوزم ناراحته. اخر شب دیدم داره
با مامان حرف میزنه و
بازم ناراحته , اونا فکر میکردن که من نمیفهمم ولی بالاخره فهمیدم
که چرا اینقدر بابایی ناراحته .به خاطر همینم من اون شب به مامانم گفتم که من گرسنه ام
نیست و زود رفتم خوابیدم.
بعدش دیدم که بابام خوشحال شد
...!
راننده ای می گفت در مسافرت بودم بین راه ماشین احتیاج به آب پیدا كرد، ترمز كردم و
كنار جاده ایستادم وسطل آبی را به دست گرفتم و هر ماشینی عبور می كرد آنرا بالا
میگرفتم شاید كمك كنند اما ساعتی گذشت و ماشینی نیاستاد. دیگر خسته شده بودم و
نمی دانستم در این هوای گرم چه كنم. ناگهان فكری به ذهنم خطور كرد. كودكی شیرخوار
در ماشین در بغل مادرش بود گرفتم و روی دست قرار دادم و در دستی دیگر سطل آب را.
بلافاصله اولین ماشین نگه داشت و آب در اختیار ما گذاشت. لعنت خدا برآن قومی كه
چون حسین علیه السلام را دیدند كه علی اصغر علیه السلام بر دست دارد بجای ذرّه ای
آب او را در دست پدر هدف تیر سه شعبه قرار دادند
یکی از حکمای بزرگ به دیدن یکی از دوستان خود رفت آن شخص پسر کوچکی داشت
که با وجود کوچکی سن ، خیلی هوشیار بود . حکیم به آن طفل فرمود : اگر به من بگویی
خدا کجاست ، یک عدد پرتقال به تو خواهم داد
پسر با کمال ادب جواب داد : من به شما دو دانه پرتقال میدهم اگر به من بگویید خدا کجا نیست
| |
ارادت به آ قا در جمعه سوم آبان 1387;ساعت 8:19; توسط منتظر;