تبليغاتX


لينکهاي بالا بر گرفته از سايت شهيدآويني ميباشد

منتظران صاحب الزمان
i:\h\1234.swf

پسری که دل مادرش را یک عمر شکست

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه

 خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه

 ای ها غذا می پخت. یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه

 و منو با خود به خونه ببره. خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست

این كار رو با من بكنه؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم

 و فورا از اون جا دور شدم. روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و

 گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره. فقط دلم می خواست یك جوری

 خودم رو گم و گور كنم. كاش زمین دهن وا می كرد و منو .. كاش مادرم یه

جوری گم و گور می شد... روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و

خوشحال كنی چرا نمی میری؟ اون هیچ جوابی نداد... حتی یك لحظه هم

راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم. احساسات

اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه

 هیچ كاری با اون نداشته باشم. سخت درس خوندم و موفق شدم برای

ادامه تحصیل به سنگاپور برم.اون جا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم،

 زن و بچه و زندگی... از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال

بودم. تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من. اون سال ها منو ندیده بود و

همین طور نوه هاشو. وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من

سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا، اونم  بی

خبر. سرش داد زدم:" چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو

بترسونی؟! گم شو از اینجا! همین حالا!!!" اون به آرامی جواب داد:" اوه

خیلی معذرت می خوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم" و بعد فورا رفت و

از نظر ناپدید شد. یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای

شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه. ولی من به همسرم به

دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم. بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه

قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی كنجكاوی. همسایه ها گفتن كه اون

مرده. ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم. اونا یك نامه به من دادند كه

اون ازشون خواسته بود كه به من بدن. ای عزیزترین پسر من، من همیشه

به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو

ترسوندم. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا. ولی من

ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم. وقتی داشتی بزرگ

میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم. آخه میدونی ...

 وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی. به

عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ می شی با

 یك چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به تو. برای من افتخار بود كه پسرم

می تونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه.

 

با همه عشق و علاقه من به تو!


| | ارادت به آ قا در جمعه بیست و هفتم دی 1387;ساعت 17:17; توسط منتظر;

آقا اجازه!

 

آقا اجازه! اين دو سه خط را خودت بخوان!

قبل از هجوم سرزنش و حرف ديگران

 

آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان

ديگر نمي دهد به دلم روي خوش نشان

 

قصدم گلايه نيست، اجازه! نه به خدا!

اصلا به اين نوشته بگوييد «داستان

 

من خسته ام از آتش و از خاک، از زمين

از احتمال فاجعه، از آخرالزمان

 

آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کوير

باران بيار و باز بباران از آسمان

 

- اهل بهشت يا که جهنم؟ خودت بگو!

 

- آقا اجازه! ما که نه در اين و نه در آن!

«يک پاي در جهنم و يک پاي در بهشت»


يا زير دستهاي نجيب تو در امان!

آقا اجازه!............................
.......................................!

 

باشد! صبور مي شوم اما تو لااقل

دستي براي من بده از دورها تکان...

 


| | ارادت به آ قا در جمعه بیستم دی 1387;ساعت 12:33; توسط منتظر;

حرف‏هاى دل!



بايد بمانى كه او بيايد و دردهاى كهنه تو و تمام عالم را درمان كند و تو چشم به راهش

مى‏مانى با انتظارى توأم با اميد؛

مى‏گويند سوارى است از آفتاب،

از روشنى،

با ردايى سبز و شمشيرى از عدل؛

مى‏گويند قامت سبزى دارد و خالى برگونه؛

مى‏گويند از راه سپيده مى‏آيد با بارانى از نور؛

مى‏گويند كعبه ميزبان قدوم پاك او و تكيه‏گاه او خواهد شد،

نمى‏دانم شايد روزى بيايد كه جز مشتى پر از اين پرنده در قفس نباشد.

اما در انتظارش مى‏مانم تا روزى كه درِ باغ خدا را باز كند و عطر دل‏انگيز حضورش

در سراسر عالم بپيچد و دنيا از نور جمالش روشن گردد.

با جانى آماده قربانى شدن،

چشم به راهش مى‏مانم تا بيايد و بى‏قرارى هايم با يك تبسم او آرام گيرند و نيم نگاهش

آبى بر آتش درد فراق باشد.

آن وقت با او بودن چه خوش است و يك قطره از جام وصال او نوشيدن چه خوش گوارتر از

تمامى آب‏هاى عالم.

اى عزيز!

ببخش بر من اگر با جانى نه پاك و دلى نه روشن و اعمالى نه مقبول،

مشتاق تواَم،

اما باور كن كه در سر سودايى جز محبت تو نيست و خيالم از نقش و نگار تو پر است.



| | ارادت به آ قا در جمعه ششم دی 1387;ساعت 1:8; توسط منتظر;