تبليغاتX


لينکهاي بالا بر گرفته از سايت شهيدآويني ميباشد

منتظران صاحب الزمان
i:\h\1234.swf

قدم زدن با خدا در ساحل

 

 

یه نفردر رویای خودش هر روز دم غروب با خدا

 توی ساحل قدم می زد، سالها کار این آدم همین بود،

مشکلات و سختی ها و رنج های خودشو با خدا

درمیون می ذاشت ، هیچ وقت احساس تنهایی

نمی کرد حتی زمانی هم که خوشحال وشاد بود

با خدا صحبت می کرد

روزها به همین منوال گذشت ؛

تا یه مدتی بود که وضعیت زندگیش به هم ریخته

بود،حال وروز خوبی نداشت خسته شده بود ،

مشکلات مالی بسیاری ، سراسر زندگیشو گرفته بود ،

خلاصه خیلی داشت اذیت می شد ، در همین ایام طبق

 همون عادتی که داشت به ساحل رفت تا قدم بزنه شاید

کمی آروم بشه ؛

همینطور که داشت توی ساحل قدم میزد و با خدا

صحبت می کرد ناخودآگاه برگشت و به پشت سرش

 خیره شد ،دید فقط ردپای یه نفر هست و اون که

سالها با خدا توی ساحل قدم میزد دیگه نتونست

طاقت بیاره ، شروع کرد به گلایه کردن از خدا ،

هرچی دلش می خواست گفت...

گفت خدا تو هم منو فراموش کردی،تو هم منو

تنها گذاشتی ، تو هم دیگه به حرفای من گوش

 نمیدی، نکنه توی این همه سال من ...

همینطور که داشت این حرفارو میزد ،

احساس کرد صدایی به اون گفت :

ای بنده من ، من هیچ وقت تورو تنها نمی ذارم ،

من هیچ وقت تو رو فراموش نمی کنم من همیشه

و همه جا با تو هستم من در کنار تو هستم ؛

اون رد پایی هم که تو دیدی ردپای تو نیست ،

ردپای منهِ و تودر آغوش من هستی ...

 

 


| | ارادت به آ قا در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386;ساعت 14:7; توسط منتظر;