یه نفردر رویای خودش هر روز دم غروب با خدا
توی ساحل قدم می زد، سالها کار این آدم همین بود،
مشکلات و سختی ها و رنج های خودشو با خدا
درمیون می ذاشت ، هیچ وقت احساس تنهایی
نمی کرد حتی زمانی هم که خوشحال وشاد بود
با خدا صحبت می کرد
روزها به همین منوال گذشت ؛
تا یه مدتی بود که وضعیت زندگیش به هم ریخته
بود،حال وروز خوبی نداشت خسته شده بود ،
مشکلات مالی بسیاری ، سراسر زندگیشو گرفته بود ،
خلاصه خیلی داشت اذیت می شد ، در همین ایام طبق
همون عادتی که داشت به ساحل رفت تا قدم بزنه شاید
کمی آروم بشه ؛
همینطور که داشت توی ساحل قدم میزد و با خدا
صحبت می کرد ناخودآگاه برگشت و به پشت سرش
خیره شد ،دید فقط ردپای یه نفر هست و اون که
سالها با خدا توی ساحل قدم میزد دیگه نتونست
طاقت بیاره ، شروع کرد به گلایه کردن از خدا ،
هرچی دلش می خواست گفت...
گفت خدا تو هم منو فراموش کردی،تو هم منو
تنها گذاشتی ، تو هم دیگه به حرفای من گوش
نمیدی، نکنه توی این همه سال من ...
همینطور که داشت این حرفارو میزد ،
احساس کرد صدایی به اون گفت :
ای بنده من ، من هیچ وقت تورو تنها نمی ذارم ،
من هیچ وقت تو رو فراموش نمی کنم من همیشه
و همه جا با تو هستم من در کنار تو هستم ؛
اون رد پایی هم که تو دیدی ردپای تو نیست ،
ردپای منهِ و تودر آغوش من هستی ...
| |
ارادت به آ قا در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386;ساعت 14:7; توسط منتظر;