تبليغاتX


لينکهاي بالا بر گرفته از سايت شهيدآويني ميباشد

منتظران صاحب الزمان
i:\h\1234.swf

مصاحبه کوهنوردی با خدا

 

داستان درباره کوهنوردیست که می خواست بلندترین

قله را فتح کند .

بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود ، ماجراجویی اش

را آغاز کرد . اما از آنجایی که آوازه ی فتح قله را فقط

 برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله

بالا برود . او شروع به بالا رفتن از قله کرد ، اما دیروقت

بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد ،

 تا اینکه هوا تاریک تاریک شد . سیاهی شب بر کوهها

 سایه افکنده بود وکوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود .

همه جا تاریک بود . ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده

بودند و او هیچ چیز نمی دید . در حال بالا رفتن بود ،

فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با

 شتاب تندی به پایین پرتاب شد . در حال  سقوط فقط

نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناکی حس

می کرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد .

همچنان در حال سقوط بود و در آن لحظات پر از

وحشت تمامی وقایع خوب وبد زندگی به ذهن او

هجوم می آورند . ناگهان درست در لحظه ای که مرگ

 خود را نزدیک می دید

حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده ، او را

 به شدت می کشد میان آسمان و زمین معلق بود ...

 فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن

سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند :

خدایا کمکم کن


ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه

می خواهی ؟

 

خدایا نجاتم بده



آیا یقین داری که می توانم تو را نجات دهم ؟


بله باور دارم که می توانی


پس طنابی را به کمرت بسته شده قطع کن

لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم

گرفت با تمام توانش طناب را بچسبد


فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد

یخ زده کوهنوردی پیدا شده ..

در حالی که از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب

را محکم چسبیده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح

 زمین

و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محکم چسبیده اید ؟

آیا میتوانید رهایش کنید ؟


درباره ی تدبیر خدا شک نکنید .

هیچ گاه نگوئید او مرا فراموش یا رها کرده است.

و به یاد داشته باشید که او همیشه با دست راست

خود شما را در آغوش دارد

 


| | ارادت به آ قا در جمعه بیست و ششم مرداد 1386;ساعت 13:59; توسط منتظر;