مردی با خدا زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن...
یک سار شروع به خواندن کرد.
اما مرد نشنید.
فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن...
آذرخش در آسمان غرید.
اما من گوش نکرد.
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: خدا بگذار تو را ببینم...
ستاره ای درخشید.
اما مرد ندید.
مرد فریاد کشید: یک معجزه به من نشان بده...
نوزادی متولد شد.
اما مرد توجهی نکرد.
پس مرد در نهایت یأس فریاد زد: خدایا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری...
در همین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد.
اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد ...
| |
ارادت به آ قا در شنبه بیست و دوم فروردین 1388;ساعت 20:25; توسط منتظر;